روایتی از کتاب زندگانی من مستوفی دیدم گفتم بهتر است آن را در وبلاگم بگذارم تا دیگران نیز از تاریخ و روایات تاریخی بهره ای برده باشند چون من:

قربان! شمشیر مكش كه عالم خراب خواهد شد
گویند در جنگ دوم روس و ایران وقتی قشون روس به تبریز وارد شد و مصمم بود به سمت میانه حركت كند، دولت ایران خود را در مقابل كار تمام شده ای دید و ناچار شد شرایط صلحی كه دولت روس املا می كرد بپذیرد. فتحعلی شاه برای اعلان ختم جنگ و تصمیم دولت در بستن پیمان آشتی، سلاحی خبر كرد. قبلا به جمعی از خاصان دستوراتی راجع به اینكه در مقابل هر جمله ای از فرمایشات شاه چه جواب هایی باید بدهند داده شده بود و همگی نقش خود را روان كرده بودند.
شاه بر تخت جلوس كرد و دولتیان سرفرود آوردند. شاه به مخاطب سلام، خطاب كرد و فرمود: اگر ما امر دهیم كه ایلات جنوب با ایلات شمال همراهی كنند و یكمرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار این قوم بی ایمان برآورند چه پیش خواهد آمد؟ مخاطب سلام كه در این كمدی نقش خود را خوب حفظ كرده بود تعظیم سجده مانندی كرد و گفت:«بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» شاه مجددا پرسید:«اگر فرمان قضا جریان شرف صدور یابد كه قشون خراسان با قشون آذربایجان یكی شود و تواما بر این گروه بی دین حمله كنند چطور؟» جواب عرض كرد:«بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!»
اعلیحضرت پرسش را تكرار كردند و فرمودند:«اگر توپچی های خمسه را هم به كمك توپچی های مراغه بفرستیم و امر دهیم كه با توپ های خود تمام دار و دیار این كفار را با خاك یكسان كنند چه خواهد شد؟» باز جواب: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» تكرار شد و خلاصه چندین فقره از این قماش اگرهای دیگر كه تماما به جواب یكنواخت بدا به حال روس مكرر تایید می شد رد و بدل شد.
شاه تا این وقت روی تخت نشسته پشت خود را به دو عدد متكای مروارید دوز داده بود. در این موقع دریای غضب ملوكانه به جوش آمد و روی دوكنده زانو بلند شد شمشیر خود را كه به كمر بسته بود به قدر یك وجبی از غلاف بیرون كشید و این دو شعر را كه البته زاده افكار خودش بود به طور حماسه با صدای بلند خواند:
كشم شمشیر مینایی / كه شیر از بیشه بگریزد
زنم بر فرق پسكوویچ / كه دود از پطر برخیزد
مخاطب سلام با دو نفر كه در یمین و یسارش رو به روی او ایستاده بودند خود را به پایه عرش سایه تخت قبله عالم رساندند و به خاك افتادند و گفتند:«قربان مكش، مكش كه عالم زیر و رو خواهد شد.» شاه پس از لمحه ای سكوت گفت:«حالا كه اینطور صلاح می دانید ما هم دستور می دهیم با این قوم بی دین كار به مسالمت ختم كنند.»
شرح زندگانی من
عبدالله مستوفی صص 33و۳۴